کراماتی از باب الحوائج کوچک کربلا

علی اصغر(علیه‌السلام) را «باب الحوائج» می ‏دانند، گر چه طفل رضیع و کودک کوچک است، اما مقامش نزد خدا والاست. در این مقاله سعی داریم چند کرامت از این سرباز شش ماهه را بازگو کنیم.

هر چه دارم از علی‌ اصغر علیه‌السلام دارم

جناب آقای جلالی نقل كردند:

روزی درخدمت آقای مجتهدی (شیخ جعفر مجتهدی) بودم ایشان در حالی كه بسیار منقلب بودند، تعریف كردند:

چند سال پیش كه در قم بسر می‌بردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود كه نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم.

طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری و قمه زنی در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی كه داشتم متوسل به حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنه‌هایی را مشاهده كردم.

از جمله دیدم سقف اتاق شكافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود كه از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه كه چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیكه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشسته‌اند.

در همان حال به من فهماندند كه آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر (علیهما‌السلام) می‌باشند. سپس ایشان فرمودند: آقای جلالی هر چه كه دارم و به هر كجا كه رسیده‌ام از ناحیه حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) و توسل به ایشان بوده است.

اینجا بود كه كلام ایشان با گریه‌های پی در پی قطع و مجلس به یك جلسه توسل مبدل گشت…کراماتی از باب الحوائج کوچک کربلا - زن امروزی

دستور توسل ایت الله حق شناس به آیت عظمای کربلا

حضرت آیت الله حق شناس رضوان الله تعالی علیه می فرمودند: یک بار در حین خواندن زیارت عاشورا چهل روزه مشکلی پیش آمد و نتوانستم آن را بجا آورم. برای همین خیلی ناراحت شدم و به ابا عبدالله (علیه السلام) متوسل شدم، ناگهان دیدم آقا تشریف آوردند و فرمودند: آمیرزا عبدالکریم چه شده است؟

ایشان قضیه را عرض کرده بودند. می فرمودند آقا فرمود: چرا به آیت عظمای کربلا متوسل نمی شوی؟ ایشان عرض کرده بودند: آقا آیت عظمای کربلا کیست؟ فرمودند: آقا قنداقه علی اصغر (علیه السلام ) را از زیر عبایشان بیرون آوردند و …کراماتی از باب الحوائج کوچک کربلا - زن امروزی

توسل اسرا برای روشن کردن چراغ عزاداری

مرتضی سرهنگی در بخشی از کتاب «محرم در اسارت» می‌نویسد:

یکی ـ دو هفته مانده به ماه محرم، فرماندهان اردوگاه، ارشدها را می‌خواستند و با توپ و تشر، آنها را تهدید می‌کردند که به افرادتان بگویید عزاداری نباید بکنند؛ چون در قانون اساسی عراق چنین چیزی نیست و از این حرف‌ها.

تهدید و هارت و پورت‌ عراقی‌ها، چه بود و چه نبود، عشق به امام حسین (علیه السلام)، با خون و گوشت و پوست آزاده‌ها عجین شده بود و به همین دلیل، ما نیز از هفته‌ها قبل از رسیدن محرم، مانند محرم کشورمان، خود را آماده می‌کردیم، برنامه‌ریزی می‌کردیم، مداح‌ها تعیین شدند، شعرا، نوحه‌های مذهبی می‌سراییدند و با دقت و مراقبت، مراسم نوحه‌خوانی وسینه‌زنی انجام می‌شد.

تزیین آسایشگاه‌ها مناسب با ماه محرم، از دیگر مراسم‌ رایج در اسارتگاه‌ها بود که به دست عاشقان حسینی انجام می‌شد. برای تزیین، پتوهای سیاه رنگ انتخاب و با صابون روی آنها جمله‌هایی مانند «السلام علیک یا اباعبدالله»‌ و… نوشته می‌شد.

بهترین خاطره‌ای که از محرم در اسارت دارم، به آن سالی برمی‌گردد که عراقی‌ها طبق عادت هر ساله‌شان، روز هفتم و هشتم محرم به همه آمپول‌هایی تزریق می‌کردند تا ایرانی‌ها نتوانند در روزهای تاسوعا و عاشورا عزاداری کنند. این کار شیطانی‌شان هر سال خوب نتیجه می‌داد و غیر از چند نفر که به «لطایف‌ الحیل» از زیر تزریق آمپول، جان سالم به در می‌بردند، بقیه چنان تب می‌کردند که تا چند روز در جا می‌افتادند.

آن سال، دیگر تجربه‌ کافی به دست آورده بودند و اسامی افراد از روی لیست می‌خواندند و حتی یک نفر نیز نتوانست از نیش سوزن آمپول در امان بماند. حتی بین بچه‌ها شایع شده بود که درصد آمپول امسال، چند سی‌سی بیشتر از سال‌های پیش است.

وقتی عراقی‌ها به آسایشگاه ما آمدند، همه بچه‌ها به حضرت «علی‌اصغر(علیه السلام) » متوسل شده،‌ نجات خود را از آن دردانه کوچک امام حسین (علیه السلام) خواستند. قلب پاک بچه‌ها و نام پربرکت آن طفل خاندان پیامبر چنان اثر معجزه‌ آسایی داشت که هیچ یک از بچه‌ها- به جز یکی دو نفر که بیماری کم خونی داشتند – تب نکردند. عراقی‌ها که می‌دانستند آمپول‌ها کار خودشان را خواهند کرد، دیگر به سراغ آسایشگاه ما نیامدند و ما با خیال راحت، آن شب، چراغ عزاداری حضرت حسین (علیه السلام)  را روشن کردیم.

صبح که شد، دکترهای عراقی از جریان خبردار شدند. آنها به آسایشگاه‌های دیگر رفتند و دیدند که تمام افراد آنها تب کرده و درجا افتاده‌اند؛ اما افراد آسایشگاه ما سرحال و قبراق هستند. بین خودشان بگو مگویی شده بود که نگو! از طرفی تعجب کرده بودند و از طرف دیگر نمی‌توانستند قبول کنند که توسل به ائمه و خاندان عصمت، کارهای نشدنی را شدنی می‌کند.

منبع: تبیان

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.